پایگاه خبری سرگرمی روز: برف سنگینی می بارید و خیابان های شهر آرام آرام سفید می شدند. رضا، مردی سی وهشت ساله، پس از یک هفته کار سخت در شهری دور، خودش را به ترمینال رسانده بود.

او قول داده بود برای جشن تولد دختر هفت ساله اش، هستی، به خانه برگردد.
هستی از چند روز قبل با هیجان تماس می گرفت و می پرسید: «بابا، کی می رسی؟ من شمع های کیکم را نگه داشته ام تا با تو فوت کنم.»
رضا هر بار می خندید و می گفت: «قول می دهم تمام تلاشم را بکنم که به موقع برسم.»
اما آن شب، به دلیل بارش شدید برف، بیشتر اتوبوس ها لغو شده بودند. فقط یک اتوبوس قرار بود پیش از بسته شدن جاده حرکت کند.
رضا با عجله به باجه فروش بلیت رفت.
فروشنده گفت: «فقط یک صندلی خالی مانده است.»

رضا بی درنگ پول بلیت را پرداخت کرد. وقتی برگه را در دست گرفت، نفس راحتی کشید.
فکر می کرد بالاخره می تواند به قولش عمل کند.
صدای گریه کنار پنجره
رضا منتظر اعلام حرکت بود که صدای گریه آرامی توجهش را جلب کرد.
زنی سالخورده روی نیمکتی نشسته بود. روسری تیره ای بر سر داشت و کیف کوچکی را محکم در آغوش گرفته بود.
رضا نزدیک رفت و پرسید: «مادرجان، حالتان خوب است؟ کمکی از دستم برمی آید؟»

زن اشک هایش را پاک کرد و گفت: «پسرم در بیمارستان بستری است. از صبح دنبال وسیله ای هستم که خودم را به او برسانم، اما همه اتوبوس ها لغو شده اند.»
رضا به بلیتی که در دست داشت نگاه کرد.
پرسید: «با همین اتوبوس می خواهید بروید؟»
زن سر تکان داد و گفت: «بله، اما گفتند دیگر جا ندارد.»
رضا برای لحظه ای سکوت کرد.
تصویر هستی جلوی چشمانش آمد؛ دختر کوچکش که با لباس صورتی کنار کیک تولد نشسته و منتظر پدرش بود.

از طرفی، زن سالخورده ای را می دید که نگران فرزند بیمارش بود.
تصمیمی که آسان نبود
رضا چند قدم از نیمکت دور شد. تلفن همراهش را بیرون آورد و با همسرش تماس گرفت.
گفت: «ممکن است امشب نتوانم برسم.»
همسرش پرسید: «اتفاقی افتاده؟»
رضا ماجرا را تعریف کرد.
همسرش پس از کمی سکوت گفت: «می دانم چقدر دلت می خواست کنار هستی باشی. تصمیم سختی است. هر کاری می کنی، مراقب خودت هم باش.»
رضا تماس را قطع کرد و دوباره کنار پیرزن نشست.
بلیتش را به او نشان داد و گفت: «این صندلی برای شما.»
زن با ناباوری نگاهش کرد.
«اما پسرم، خودت چه می کنی؟»
رضا لبخند زد: «من می توانم فردا هم راهی شوم. شما بهتر است زودتر به پسرتان برسید.»
زن گفت: «نمی دانم چطور از شما تشکر کنم.»
رضا همراه او به باجه رفت و با هماهنگی مسئول فروش، بلیت را به نام زن تغییر داد.
چند دقیقه بعد، اتوبوس حرکت کرد و رضا پشت شیشه ترمینال ایستاد و رفتن آن را تماشا کرد.

تولدی که بدون پدر شروع شد
رضا روی نیمکت نشست و به ساعت نگاه کرد. هنوز چند ساعت تا نیمه شب مانده بود.
هستی با او تماس تصویری گرفت.
دخترک با دیدن پدرش در ترمینال پرسید: «بابا، پس چرا هنوز نیامدی؟»
رضا با مهربانی توضیح داد که اتوبوسش را به مادری داده که لازم بوده زودتر به بیمارستان برسد.
هستی چند لحظه ساکت ماند.
بعد با صدای آرامی گفت: «یعنی آن مامان هم مثل من منتظر دیدن کسی بوده که خیلی دوستش دارد؟»
رضا لبخند زد: «بله دخترم.»
هستی گفت: «پس اشکالی ندارد. شمع هایم را فردا با هم فوت می کنیم. فقط قول بده سالم برگردی.»
چشمان رضا پر از اشک شد.
او آن شب در مسافرخانه ای نزدیک ترمینال ماند و صبح روز بعد، وقتی وضعیت جاده بهتر شد، راهی خانه شد.
هدیه ای که در جعبه نبود
وقتی رضا به خانه رسید، هستی با خوشحالی به طرفش دوید و او را در آغوش گرفت.
کیک کوچک تولد هنوز روی میز بود.
رضا گفت: «ببخشید که دیر رسیدم.»
هستی پاسخ داد: «بابا، تو دیر نرسیدی. فقط اول به یک نفر دیگر کمک کردی.»
چند روز بعد، تلفن رضا زنگ خورد.
پشت خط همان زن سالخورده بود. او از طریق مسئول ترمینال، با رضایت رضا شماره اش را گرفته بود.
زن گفت: «پسرم، خواستم خبر بدهم که به بیمارستان رسیدم و توانستم کنار پسرم باشم. حالش بهتر شده است. نمی دانم اگر آن شب کمکم نمی کردی، چه می شد.»
رضا خوشحال شد و برای سلامتی پسرش آرزوهای خوب کرد.
پس از پایان تماس، هستی پرسید: «بابا، همان مادربزرگ بود؟»
رضا گفت: «بله عزیزم.»
هستی لبخند زد و گفت: «پس بهترین هدیه تولدم همین بود که فهمیدم می شود یک نفر را خوشحال کرد، حتی اگر او را نشناسیم.»
رضا دخترش را در آغوش گرفت.
آن لحظه فهمید که هرچند نتوانسته بود در ساعت مقرر به جشن تولد برسد، اما هدیه ای ارزشمند به دخترش داده بود؛ هدیه ای که در هیچ فروشگاهی فروخته نمی شد.
او با رفتارش به هستی نشان داده بود که مهربانی فقط یک حرف زیبا نیست؛ گاهی انتخابی سخت است که باید برای آن از خواسته خودمان بگذریم.
نتیجه اخلاقی داستان
مهربانی همیشه به معنای انجام کارهای آسان نیست. گاهی برای کمک کردن به دیگران باید از چیزی که برایمان ارزشمند است بگذریم؛ البته بدون آنکه خودمان را در خطر قرار دهیم یا مسئولیت های ضروری مان را نادیده بگیریم.
فداکاری زمانی زیباست که آگاهانه، از روی محبت و با در نظر گرفتن شرایط انجام شود.
داستان رضا به ما یاد می دهد که ارزش بعضی هدیه ها در قیمت آن ها نیست، بلکه در اثری است که بر دل انسان ها می گذارند.
پیام پایانی داستان: شاید نتوانیم تمام مشکلات دنیا را حل کنیم، اما گاهی یک تصمیم مهربانانه می تواند سخت ترین شب زندگی یک انسان را کمی روشن تر کند.
