پایگاه خبری سرگرمی روز: در یکی از بازارهای قدیمی شهر، پیرمردی به نام عمو ناصر مغازه کوچکی داشت که سقف و دیوارهایش پر از چترهای رنگارنگ بود. چترهای قرمز، آبی، زرد و سبز از میله های چوبی آویزان بودند و منظره زیبایی ساخته بودند.

اما مشکل اینجا بود که آن شهر مدت ها باران ندیده بود.
مردم وقتی از جلوی مغازه عبور می کردند، با خنده می گفتند: «عمو ناصر! این همه چتر را برای چه کسی آورده ای؟ مگر قرار است وسط تابستان برف و باران ببارد؟»
پیرمرد لبخند می زد و جواب می داد: «چتر را باید پیش از باران تهیه کرد، نه وقتی که خیس شده ای.»
بعضی ها حرفش را جدی نمی گرفتند و بعضی دیگر تصور می کردند فقط می خواهد چترهایش را بفروشد.
پسری که به پیرمرد خندید

روزی جوانی به نام بهزاد وارد مغازه شد. او در بازار پارچه فروشی می کرد و همیشه به تصمیم های اقتصادی خودش افتخار می کرد.
بهزاد به چترهای رنگارنگ نگاه کرد و گفت: «عمو ناصر، اگر جای تو بودم، این چترها را جمع می کردم و چیزی می فروختم که مردم امروز به آن نیاز دارند.»
پیرمرد پرسید: «مثلاً چه چیزی؟»
بهزاد پاسخ داد: «کلاه آفتابی، عینک دودی یا بادبزن. الان هوا گرم است و مردم این چیزها را می خرند.»
عمو ناصر گفت: «پیشنهاد بدی نیست. من هم چند کلاه آفتابی دارم. اما بعضی وسایل را برای روزی نگه می داریم که هنوز نرسیده است.»
بهزاد خندید و گفت: «من ترجیح می دهم وقتی باران آمد، آن وقت به فکر چتر باشم.»
پیرمرد چیزی نگفت و به مرتب کردن مغازه ادامه داد.

روزی که آسمان تغییر کرد
چند هفته بعد، صبحی گرم و آفتابی آغاز شد. مردم طبق معمول به بازار آمده بودند و هیچ کس انتظار تغییر ناگهانی هوا را نداشت.
اما نزدیک ظهر، ابرهای تیره آسمان را پوشاندند. باد شدیدی وزیدن گرفت و چند دقیقه بعد، باران سیل آسایی شروع شد.
مردم برای پناه گرفتن به زیر سقف مغازه ها دویدند. فروشندگان تلاش می کردند کالاهایشان را از خیس شدن نجات دهند.
بهزاد که مقدار زیادی پارچه جلوی مغازه چیده بود، با نگرانی آن ها را جمع می کرد.
باد یکی از پوشش های پلاستیکی را از دستش بیرون کشید و باران روی پارچه ها ریخت.
در همین لحظه، عمو ناصر با چند چتر بزرگ از مغازه بیرون آمد.

یکی از چترها را به بهزاد داد و گفت: «زودتر این را بگیر و روی پارچه ها نگه دار. من هم کمک می کنم آن ها را داخل ببریم.»
بهزاد با تعجب پرسید: «اما این چترها را برای فروش گذاشته بودی!»
پیرمرد پاسخ داد: «درست است، اما الان نجات دادن وسایل تو مهم تر از فروش چند چتر است.»
آن ها با کمک چند مغازه دار دیگر پارچه ها را به داخل منتقل کردند.

حقیقتی که بهزاد فهمید
وقتی باران آرام شد، بهزاد خسته روی صندلی نشست. بخشی از پارچه هایش خیس شده بود، اما بیشتر کالاها سالم مانده بودند.
او رو به عمو ناصر کرد و گفت: «اگر تو نبودی، خسارت بیشتری می دیدم. ممنونم.»
پیرمرد لبخند زد و گفت: «خوشحالم که توانستیم به موقع کمک کنیم.»
بهزاد کمی فکر کرد و پرسید: «عمو ناصر، تو از کجا می دانستی امروز باران می آید؟»
پیرمرد خندید و گفت: «من نمی دانستم امروز باران می آید. فقط می دانستم بالاخره روزی باران خواهد بارید.»
سپس ادامه داد: «آدم عاقل نمی تواند همه اتفاق های آینده را پیش بینی کند، اما می تواند برای بعضی از آن ها آماده باشد. همان طور که قبل از بیماری به سلامتی مان توجه می کنیم، قبل از سختی ها هم باید تا جایی که می توانیم فکر چاره باشیم.»
بهزاد سرش را پایین انداخت.
او فهمید تمام مدت به چترهای پیرمرد خندیده بود، درحالی که خودش حتی یک پوشش مناسب برای محافظت از کالاهایش نداشت.
تصمیم تازه بهزاد
چند روز بعد، بهزاد دوباره به مغازه عمو ناصر رفت.
این بار نه برای شوخی کردن، بلکه برای خرید.
او یک چتر بزرگ، چند پوشش ضدآب و طناب محکم تهیه کرد تا هنگام تغییر هوا بتواند از وسایل مغازه اش محافظت کند.
عمو ناصر پرسید: «این همه وسیله برای چه می خواهی؟ مگر امروز باران می بارد؟»
بهزاد خندید و گفت: «نه عمو، اما این بار می خواهم پیش از باران آماده باشم!»
پیرمرد هم خندید.

از آن روز به بعد، بهزاد فقط به فروش امروز فکر نمی کرد. بخشی از درآمدش را برای روزهای سخت کنار می گذاشت، برای کالاهایش پوشش مناسب تهیه می کرد و پیش از تصمیم های مهم، خطرهای احتمالی را در نظر می گرفت.
اما مهم ترین درسی که از عمو ناصر گرفت، فقط آینده نگری نبود.
او فهمید دانایی زمانی ارزش بیشتری پیدا می کند که در لحظه نیاز، به کمک دیگران بیاید.
چند ماه بعد، وقتی مغازه یکی از همسایه ها به دلیل بارندگی در خطر آسیب دیدن قرار گرفت، بهزاد اولین کسی بود که پوشش های ضدآبش را برداشت و برای کمک رفت.
آن روز عمو ناصر از دور او را دید و لبخند زد.
بهزاد دیگر فقط چتر نخریده بود؛ طرز فکر تازه ای به دست آورده بود.
نتیجه اخلاقی داستان
بسیاری از مشکلات زندگی را نمی توان پیش بینی کرد، اما می توان با برنامه ریزی و آمادگی، آسیب های احتمالی آن ها را کمتر کرد.
آینده نگری یعنی پیش از رسیدن روزهای سخت، برای آنچه در توان ماست چاره ای بیندیشیم.
داستان عمو ناصر به ما یادآوری می کند که تجربه دیگران را نباید به سادگی مسخره کنیم. گاهی پشت رفتاری که از نظر ما عجیب است، دانشی ارزشمند پنهان شده است.
همچنین آمادگی واقعی فقط برای محافظت از خودمان نیست؛ اگر بتوانیم در روزهای سخت به دیگران هم کمک کنیم، ارزش آن چند برابر می شود.
پیام پایانی داستان: منتظر نمان تا باران شروع شود و بعد به فکر چتر بیفتی؛ بعضی تصمیم های درست را باید در روزهای آفتابی گرفت.
